تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من
این نوشته برای اولین بار فقط با رمز شخصی خونده میشه! هرکی رمزش رو داشت بخونه و نظر هم فراموش نشه!
فقط یه صحبت دوستانست برای خودم و دوستم! شرمنده! فقط برای ثبت در تاریخ نوشتم! مرسی از لطف همه عزیزان!توی ادامه مطلب بخونید!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 20:15  توسط بهشاد   | 
توي اين مدتي که رفته بودم سربازي خيلي اتفاق ها برام افتاد که اميدوارم بتونم ازشون درس عبرت بگيرم! و استفاده هاي کامل رو ببرم!
خيلي راحت تونستم به خيلي از مسائل فکر کنم! خيلي تونستم با سختي ها دست و پنجه نرم کنم، شايد که نه حتما برام خيلي سخت بود ولي تونستم بجنگم و پيروز بشم! تونستم بگم گنجشک پر ... کلاغ پر ... .
شايد خيلي دوست داشتم وقتي که از سربازي برميگشتم يکي مثل مجيد سوزوکي ميشدم! ولي انگاري قسمت نبود که به اون درجه از باور و يقين برسم که ...( نه منظورم اين نبود که شهيد بشم آخه اولين نفري که نميره جنگ اون منم! :) )
ولي اينجا بايد واقع بين باشم و اتفاقات کنارم رو درست ببينم بايد بگم که کلاغ پر ... .
واقعا سخت بود که بشينم براي خودم شعرهاي ابي و سياوش قميشي رو حفظ کنم آخه بايد به چي فکر ميکردم به چي نگاه ميکردم که برام دلخوشي داشته باشه!
هرچند که توي اين مدت شايد يه چند تا sms زدم ( با اين که ميدونستم sms نبايد بزنم ) که شايد از نظر يه چند نفر کار اشتباهي باشه ولي همين جا و با قدرت ميگم که حتي متن هايي هم که زدم حداقل روزها روش فکر کردم که شايد بتونم جلوي اشتباه کسي رو بگيرم به واسطه کسي که به خوبي ميشناستش و ميدونم که به قدر کافي ازش حساب ميبري! ( هر چند که تو بدت اومده باشه ) ولي اميدوارم که اصلاح شده باشي!( فقط امیدوارم که اثر کرده باشه ) هرچندکه تو آزادي و من اسير ...
ولي مطمعا باش که منم کسي رو داشتم که بشينم باهاش درد و دل کنم که منم از اثارت تن رهايي پيدا کنم ولي تو نامردي کردي! ( نامردي نه به معني کلمه به اين منظور بخونيد که دوتا دوست به همديگه ميگن نامرد!)
توي اين دوماه که گذشت به صورت کامل نه ولي توي اون موقع که از ثبت نام دانشگاه برگشته بودم سربازي و داشتم قيد خدمت رو ميزدم که برم ترخيصيم رو بگيرم و بيام برم دانشگاه شايد حرف هاي داداشم و يکي از بهترين دوستاي خدمتم محمد اسلامي باعث شد که بشينم يه ريکاوري اساسي توي خودم بکنم که اون سختي 15 روزه به چشم نياد! و تازه باعث شد که توي اون 15 روز خودم رو رها کنمٍ، طوري که وقتي برگشتم تهران ديگه آزاد و رها شده باشم و مشکلات فکريم به حداقل رسيده باشه! و بتونم به اين قدرت برسم که الکي براي خودم مشکل فکري درست نکنم!(توي اين مدت يادم رفته بود که چه قدرتي پشت سر من قرار داره و من اصلا بهش فکر نميکردم )
ولي به هر حال توي اين مدت عمري بود که بر ما گذشت: همه خوبي هاش براي تو و همه بدي هاش براي من! حتي 50 - 50 هم قبول ندارم!
راستي خوبه که اين نکته رو دوباره يادآوري کنم که من هدف هايي داشتم که به اون اهدافم رسيدم! خيلي هم  خوب! هرچند که برام سخت بوده ولي مطمعا باش که برام راحت تموم شده چون هميشه شعار من اين بوده و خواهد ماند که من ميتونم يا ميتونم! فقط توي اين کارها دو يا سه چيز باشه که دست من نباشه ولي اميدوارم که هر چي که هست و قراره که هر اتفاقي که بيفته به صلاح من باشه !مثل همون دعايي که به دوستام ميگم :
خدایا آنچه خیر و صلاح ما در آن است به ما ارزانی دار حتی اگر آنرا به دعا نخواسته باشیم و آنچه شر و بدی ما در آن است از ما دور بدار حتی اگر نا خواسته طلب کرده باشیم.... .

اين شعر هم يادگار وب من :

در غربت اگر مرگ بگيرد بدن من
که کند قبر مرا که دوزد کفن مرا
تابوت مرا جاي بلندي بگذاريد
تا باد برد بوي مرا بر وطن من !

پ.ن:از قديم گفتن که اگه کسي رو دوست داشتي و خدا ازت گرفتتش توي قلبت زنده نگهش بدار که هميشه بتوني باهاش حرف بزني ولي اگه کسي رو دوست داشتي و اون تورو دوست نداشت به خدا بسپارش!

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 20:0  توسط بهشاد   | 

توی این چند وقته انقدر اخبار و اتفاقات اطراف من و خانوادم و شهرم افتاده بود که از هیچکدومشون خبر نداشتم! نمی دونین وفتی که این اخبار رو شنیدم به چه شکلی در اومده بودم! ( شاید منظور از کارخانه آدم سازی همین باشه که از هیچی با خبر نشی! نه اینکه تلویزیون نباشه ها ولی انقدر خسته ایی که اصلا حال نگاه کردن به تلویزیون رو نداری!

به هر حال ملالی نیست جز دوری دوستان که امیدوارم این مدت باقی مانده هم هرچه سریع تر بگذره و بتونم به کارها و اهدافم برسم!

تنها چیزی که توی این مدت از همه بیشتر روم داره فشار میاره اون کاری بود که تو کردی و شاید به این زودی ها و به این راحتی ها نتونم کارت رو فراموش کنم و از همه بدتر اینکه که توی این کاری که کردی اصلا به من توجهی نداشتی! باشه منم به کاری که تو کردی احترام میذارم ولی من بازم میگم صبرم زیاده!

یه چیز دیگه راجب به دوست دیگه که شاید بیاد و این مطلب من رو بخونه!

یادم میاد یه روز بهت گفتم که نظر من وقتی روی تو اثر نداره چه فایده که من بهت بگم که کارت درسته یا اشتباهٍ ،ولی تو تو جوابم بهم گفتی که از کجا میدونی که اثر نداره! فقط بزار بهت بگم که وقتی که از کسی چیزی می پرسی باید این رو اول خودت قبول داشته باشی که نظر اون فرد باید روی کار و روش زندگیت تاثیر داشته باشه و چیزی که بهت میگه به صلاح تو هستش نه بعد از اینکه حقیقت رو بهت گفت برگردی بگی که نه تو نباید انقدر همه چیز رو روک به من بگی! و این رو یادت باشه تا وقتی که تو ازم نخواسته بودی که باهات رک حرف بزنم من بهت که چیزی نگفته بودم! ولی بدون به آدم خیلی فشار میاد که بعدش به آدم بگی که .... .

فقط امیدوارم که دیگه حداقل با تو هیچ گونه هم فکری و مشورتی نداشته باشم! حالا می خواد خوشت بیاد یا می خواد بدت بیاد!

فقط یه چیز دیگه هم بدون که اگه چیزی رو دوست داشته باشم که بدست بیارم و اون چیز انقدر برام با ارزش باشه که اگه نداشته باشم کل عمرم باید حسرت بخورم، و تنها راه بدست آوردنشم اینه که از تو بخوام قدمی برام ورداری که این مشکل برام حل بشه بدون و آگاه باش که حاضرم اون چیز با ارزش رو نداشته باشم ولی از تو هیچ کمکی نخوام! چون میدونم که اونوقت دیگه خودم رو نمی تونم ببخشم!

به قول علیرضا : الهم الجعل عواقب امورنا خیرا


+ نوشته شده در  88/06/27ساعت 15:0  توسط بهشاد   | 
سربازي و سربازي و سربازي .....
از کجاش شروع کنم به نوشتن که هم خدارو خوش بیاد هم بنده خدا رو....
20 روز گذشت و شايد روزهاي اولش برام هر روز اندازه يک ماه گذشت!
روزهاي اول که دقيقا همه چيز مشخص نبود دقيقا مثال اون کارگرهايي بود که يکي ميکند يکي لوله گذاري مي کرد و يکي هم دوباره خاک ميريخت بود، که هر روز يکي از اون کارگر ها سرکار نميومد ولي اون دوتاي ديگه کار خودشون رو مي کردن!
هر روز جلسه هاي توجيهي ! هر روز حرف هاي تکراري روز گذشته با اسامي مختلف!
روز اول جلسه توجيهي گروهاني! روز دوجلسه توجيهي گرداني ! روز سوم جلسه توجيهي پادگاني!
واقعا شانس آورديم که لشکر نداشتيم :)
به هر حال از شنبه و بعد از جلسه توجيهي آخر با شروع به کار رسمي پادگان و يه جورايي سرگرم شدن با کلاس هاي مختلف گذشت زمان رو کمتر احساس کرديم!
واقعا روز هاي سختي هستش که داره ميگذره هر چند که فعلا ماه رمضان هستش و انقدر برامون سخت نمي گيرن ولي واقعا سخته! يه جورايي پدرمون رو دارن در ميارن!
فکر کنم کارخانه ايي که ميگن آدم ميسازه رو تونستم بفهمم که منظورشون چي بوده ! دل تنگي! اسير شدن! حق آزادي رو ازت گرفتن! مجبور کردن به کارهايي که اگه خودت به اين نتيجه نمي رسيدي رو هرگز نمي کردي، هر چند که بعد از اين مدت باز هم فراموش مي کني ! اجبار کردن توي هر کاري گفتن نتيجه عکس ميده و اين دقيقا همون کاريه که دارن انجام ميدن!
بگذريم.....
اميدوارم که حال همه دوستاي خوب خودم خوب خوب باشه! هر چند که بعضي از دوستان به راحتي يه آب خوردن مارو فراموش کردن!
رفتن همیشه تلخ نیست! عذاب آور نیست! رفتن همیشه تنها شدن نیست! میتونه شیرین باشه ! میتونه زندگی ببخشه! میتونه .....
وای که چقدر حرف دارم و چقدر وقت برای نوشتن کمتر دارم ! 

یه چیز دیگه اینجا بنویسم  چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی ، به شکوفه ها به باران ، برسان سلام مارا.....!
برمی گردم و دوباره مینوسیم! من هستم و خواهم بود! قول میدم!

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 12:45  توسط بهشاد   | 

اومدم بنویسم که اگه بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم ولی یه جورایی به خودم گفتم که بابا مگه قراره دیگه نیام بنویسم یا اینکه این صفحه مگه قراره که مال من نباشه!

بهر حال من از امروز صبح به سلامتی و میمنت و ... اعزامم به خدمت مقدس سربازی ( البته نمی دونم کی این دوره رو حداقل برای من که باید از کار و زندگیم بزنم مقدس کرده!) البته شاید زیاد طول نکشه و به سرعت برق و باد این آموزشی تموم بشه و بتونم به سرعت برگردم و این صفحه رو دوباره به روز کنم! ( البته به قول قدیمی ها میرم که مرد بشم ولی نمی دونم اونجا مگه کارخانه مرد سازیه؟ )

ولی قبل از رفتنم خواستم یه چیزی بنویسم که بماند برای روزهای دلتنگی این روزها و روزهایی که از راه خواهد رسید:

یه چند وقتی هست که داغونم و شاید بعد از فوت مادربزرگم این اثر روی من بیشتر شد، نمی دونم کسی فهمید منو یا نه ولی هرچی که بود کسی حال منو نفهمید و نتونست درکم کنه (حتی تو!)، شاید اونها هم حالشون از من بدتر بود و منم نتونستم اونها رو درک کنم!

توی اون مدتی که خونه داداشم اینا برای کنکور درس میخوندم خیلی اتفاقات افتاد که هنوز که هنوزه برام جای سوال های بسیار دارد که شاید توی این مدت بشینم بهش فکر کنم که چرا همچین اتفاقاتی افتاد یا اینکه به کل فراموشش کنم و یه آرامشی هر چند نسبی به خودم بدم! ( کسی سعی نکنه ازم بپرسه چی بود چون جوابی ازم نخواهد شنید! )

توی این مدت شاید بیشترین چیزی که خوشحالم کرد این بود که دوباره داییم اومد ایران و کلی ( هرچند در غم مادربزرگم بودم ) خوش بودیم چون هنوز که هنوزه چشاش وقتی به آدم نگاه میکنه میخنده و دستاش کلی انرژی مثبت داره! ولی از همه باحال تر اونجایی بود که گذاشته بودکش سرکار، بهش گفته بودم که دایی یه آمارهای سکرتی دارم که فقط میخوام به تو بگم،دوساعت بعدش وقتی اومد آمارهای سکرت منو به همه بگه که من انقدر به بهشاد نزدیکم که آمارهاش رو ....... داده به من همه کلی خندیدن و گفتن که بابا ماکه همه این آمارها رو داریم :)

توی این مدت خیلی به هم نزدیک شده بودیم و گاهی هم خیلی از هم دور انقدر که حتی توی تصور هیچ کدوممون هم نبود! شاید الان هم نباشه این همه .... ولی به هر حال تا اون جایی که شده بود از همه چیز و از همه جا بهت گفتم که بعدا نگی بهم هیچی نگفتی ولی به قول خودت بعضی چیزا رو انقدر دیر بهت گفتم که دیگه فایده ایی نداره ولی به هرحال هرچی که بود من گفتم! از قدیم هم گفتن که دیر زود داره ولی سوخت و سوز نداره! آره درسته اشتباه کردم ولی نه انقدر که ....

یه دوست هم داریم که انقدر بهش گفته بودم علی براش عادت شده بود تا اینکه چند وقت پیش برگشتم بهش گفتم علیرضا، جا خورد و برگشت بهم گفت که بهشاد چه عجب تو اسم منو کامل گفتی؟

به هر حال این بود بخشی از آخرین درد و دل های من قبل از اعزام، شاید سری بعد که اومدم خاطرات آموزشیم رو بنویسم!

آهان یه چیز هم برای آخرین نوشته ام!

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم      ......      باشد که نباشیم و بدانند که بودیم!

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 23:30  توسط بهشاد   | 

گفتن چقدرسادست و زندگی کردن چقدرسخت!

روزهای بی تو و با یاد تو بودن آدم رو خیلی عذاب میده!

دیدن جای خالیت توی خونه که .....

نمی دونم این 40 روز چه جوری برما گذشت ولی هرچی که بود اصلا راحت نبود!

حداقل که من خودم به شخصه داغون شدم هرچند که .....

دلم برای اینکه لپش رو بکشم و بهش بگم گوگولی تنگ شده!

خدا بیامرزتت عزیز جونم!

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:49  توسط بهشاد   | 

می دونی چی به آدم خیلی فشار میاره ....؟؟؟

وقتی میایی خونه میبینی که در خونه قفله وهیچ چراغی توش روشن نیست و از همه مهمتر هیشکی هم توی خونه نیست! خونه ایی که تا چند وقت پیش نه درش قفل بود و نه چراغی توش خاموش ولی حالا ....

خیلی سخته حتی سخت تر از اونی که فکرش رو میتونی بکنی!

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه !

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان خدا می دونه !

بوته ی یاسه

بابا جون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه .... خودش کجاست ، خدا می دونه !

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه !

تسبیح و مهره

بی بی جون هنوز

گوشه ی تاقچه توی ایونه

خودش کجاست خدا می دونه ! خودش کجاست خدا می دونه !

می رن آدما از اونا فقط خاطراتشون به جا می مونه !

پرسید زیر لب یکی با حسرت

که از ما بعد ها چی یادگاری به جا می مونه! خدا می دونه!

می رن آدما از اونا فقط خاطراتشون به جا می مونه !

 

هنوز که هنوزه وقتی از در میام تو چشام ناخدا گاه میره توی اتاقش ولی نه نیستش! جاش خیلی خالیه ! دوباره آرزو دارم که بتونم توی خواب ببینمش!

خدایا چرا ....................!

خدا بیامرزتت عزیز جونم !

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 22:39  توسط بهشاد   | 
چند روزه میخوام بیام بنویسم ولی وقتی این صفحه بالا میاد انگاری همه چیز یادم میره !

خدایا نمی دونم چه اتفاقاتی داره میوفته ولی هرچی که هست امیدوارم به خیر و صلاح من باشه!

خدایا اون نیم نگاهت را از ما برنگردان!

 

+ نوشته شده در  88/05/09ساعت 17:24  توسط بهشاد   | 
خدایا چنان کن که سرانجام کار

                                         تو خوشنود باشی و ما رستگار

 

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 20:1  توسط بهشاد   | 
"ما بارگه داد ایم این رفت ستم بر ما...بر قصر ستمکارن تا خود چه رسد خزلان"
هر اتفاقی هم که بخواد بیفته أدم بخواد راحت باشه و یه ریزه بیشتر به خودش اهمیت بده انگاری همه و همه دست در دست هم دادن که این اتفاق برات نیفته!

یه روزایی بود که انقدر برام مهم بودی که برات نوشتم (خوندن من یه بهونست ....) و یه روزایی مثل امروز که فکر کنم اگه قسمت بشه سایه منم با تیر میزنی....

همیشه سعی کردم که بتونم به بهترین شکل باشم ( می دونم که بعضی وقت ها یه کوتایی هایی هم داشتم ولی هیچ وقت دست از تلاش بر نداشتم ) ولی انگاری قرار نیست که بشه یه لیوان آب خنک رو راحت خورد!

هیچ وقت بعد از صحبت کردن با تو انقدر احساس ... به من دست نداده بود که فکر کنم بلخره تونستی به این خواستت دست پیدا کنی! ولی بزار بهت یه چیز بگم که من هنوز انقدر قدرت دارم که بتونم چیزایی رو که دوست ندارم ( افکارم رو میگم ) از خودم دور کنم!

یادم میاد اون شب بهزاد بهم گفت: دندون درد بهونست! کار جایی دیگه گیره!

ولی باید الان بگم که نه کار جای دیگه ایی گیربوده نه انگاری قراره که گیر کنه. بعد از این همه مدت و همه اتفاقات خوب و بدی که برام افتاده باید بگم که هنوز که هنوزه احساس میکنم که همه کس و همه چیزی که توی سفری که به اصفهان داشتم برام موندن و یه جورایی فکرمی کنم که.... ولی هنوز خیلی چیزا مونده که باید یاد بگیرم.

باید سعی کنم که به خودم ارزش قائل بشم. چون یه جورایی ارزش خودمم رو دارم از دست میدم! شاید بیشتر برای تو و یا بیشتر برای خودمون!

بازم می گم اصلا این وضعیت رو دوست ندارم!

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 14:18  توسط بهشاد   |